محمدصادق دهلوي
مقدمه 56
كلمات الصادقين ( فارسي )
استوا بر در خانهء حضرت سلطان المشايخ ايستاده بودم ناگاه آن حضرت از بالاى 1 جماعت خانه فرود آمد . چون اين ضعيف را بديد در دهليز بنشست و خادمى را فرمود تا در خدمت حاضر شوم . چون بدولت قدمبوس رسيدم فرمود : بنشين ! چون بنشستم ، پرسيد در دل چه دارى و مقصودت چيست و پدر تو چه كار كردى ؟ عرضه نمودم مقصود من دعاء مزيد حيات مخدوم عالميان است و راست كردن نعلين ايشان و پدر من غلامان داشت كه سوداى 2 پنبه مىكردند . سلطان بعد از شنيدن اين سخن مرحمت نموده فرمود : هلا ! بشنو ، چون من به خدمت شيخ فريد الدّين رسيدم روزى در اجودهن دانشمندى كه يار و هم سبق من بود مرا با جامهاى ريمگين ديده ، گفت نظام الدّين ترا چه پيش آمد تا اين زمان اگر در شهر تعليم مىكردى روزگار تو بهتر شدى . من هيچ نگفتم و به خدمت شيخ رفتم ، گفت : نظام اگر كسى از ياران تو پيش آيد و بگويد اين چه روز است كه ترا پيشآمده ، چه گويى ؟ گفتم : هرچه فرمان مخدوم شود ! فرمود كه بگو 3 : نه همرهى تو مرا راه خويش گير و برو * ترا سلامت بادا مرا نگونسارى بعد از آن خوانى پرالوان طلب نموده بر سرم نهاد تا به آن يار خود رسانم . چون به منزل وى رسيدم ، گريهكنان آن خوان از سرم فرود آورد و گفت : اين چه حال است ؟ ماجرا تمام بوى گفتم . گفت : الحمد للّه ! شيخى بزرگ يافتى كه رياضات شگرف مىكشى . اكنون مرا همراه كن تا بسعادت پايبوس مشرف شوم . بعد از اتمام آن طعام آن دانشمند خواست كه خوان بر سر خدمتكار خود دهد ، راضى نشدم . همچنان خوان بر سر برابر وى نزد شيخ آمدم . چون نظر وى بر جمال شيخ افتاد رعونت 4 دانشمندى از سر نهاده ارادت آورد و در سلك مريدان منتظم شد و خدمت شيخ نصير الدّين مىفرمود كه در اثناى اين حكايت كه مشعر بر امر مجاهده بود ، فوائد ديگر نيز 5 بسيار گفت . هم از شيخ نصير الدّين مروى است كه چون سلطان المشايخ مرا تلقين مجاهده كرد و امر برياضت فرمود گاهگاه ده 6 روز مىگذشت و من چيزى نمىخوردم و بيشتر احوال چون شهوت